از شب قدر چه میدانی؟
آیا توانسته ای برای یک سال هم که شده شب قدر را درک کنی؟
راستی دوستان عزیز: آیا شب قدر فقط خلاصه شدن در این است که دعا بخوانیم و قرآن به سر بگیریم و تمام؟ یا...
من که نمودونم تا حالا تونستم شب قدر را درک کنم یا نه؟ شما چطور؟
اصلاْ آین که میگن قران را به سر بزارید یعنی چه؟ چرا قران را روی سرمون میزاریم اما اصلاْ در خود قران تدبر نمیکنیم.؟!
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|

رمضان اسمى از اسماء الهى مىباشد و نبايستبه تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مىدهيم.
هشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.
فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيىء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1) بحار جلد 96، ص 376.
امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» (2) شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).
۲- بحار، ج 96، ص 377 .
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
سلام
بعد از گذراندن یک دوره سخت و نفس گیر (منظور امتحانات) دوباره آمدم آمدم تا با آمدنم مطالب زیبا و احساسات درونی را با شما عزیزان به گفتگو بنشینم امیدوارم که هرجای ایران اسلامی هستید دلتان شاد و قلبتان پر از امید و شکوفایی باشد
آره خیلی سخت بود این دوران دورانی که اگه دقت نکنی و خوب امتحان ندی تا آخر سال از هر قسمت اداره بخوای نامه بگیری یا کاری داشته باشی باید تعهد بدی و نگران اینکه باهات برخورد بدی بشه.
خوب دیگه اینجوری چکارش میشه کرد؟
+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
هر روز كه از خواب بيدار ميشي بايد در فكر اين باشي چه ساعتي از خونه بياي بيرون تا بتوني به اتوبوس شلوغي كه قراره هزاران نفر را در طي شبانه روزي جابجا كنه برسي كه يه وقتي دير نكني و از اتوبوس جا بموني.
واقعاً ما آدما بعضي وقتا از اين وضعيت بغرنج و كسل كننده رنج ميبريم .
تا كي!!!
چه ميشود كرد بايد يه خورده تو زندگي دقت كنيم كه اين لحظه هاي با ارزش از دستمون در نره و يه جورايي با تدبر درست و راهگشا از اين وضعيت نابهنجار بيرون بياييم.
آره شنيدم كه در داخل اتوبوس يكي داشت از زندگي خيلي ميناليد و حوصله همه ي مسافرا را سربرده بود!
تو دلم كه داشتم فكر ميكردم به خودم ميگفتم ما آدما با وجود اينكه سالم و تندرست هستيم ولي قدر اين تندرستي را نميدونيم و خيلي وقتا ناشكري ميكنيم.
اگه با تدبير خوب به زندگيمان نگاه كنيم ميتوانيم زندگي پررنگ و زيبا و البته با عشق و محبت داشته باشيم و..........خلاص.
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
تا به حال براتون اتفاق افتاده که مدتی برا یه خبر مهم در انتظار باشی،
اما!!!
زمانی که وقتش میرسه بهت بگن؛ اون اتفاقی که قرار بود (برات خیلی مهم بود تو زندگیت) نمیخواد اتفاق بیفته چه حس و حالی بهت دست میده؟
آيا از كوره در ميري يا...
البته انسان در هر موقعیتی باید به لطف و رحمت خداوند امیدوار باشه.
به یاد اون حدیث زیبا از امام علی(علیه السلام) که میفرمایند:... روزگار دو روز است روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو!
چون به سودت شد، شادی مکن و چون به زیانت گردید، غم مخور که به هر دوی آن آزمایش میشوی.
چه کنیم ما آدما مصداق آیه ی« خُلِقَ الاِنسَانَ عَجوُلا» هستیم راستی چه میشود کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
لازمهي انسانيت رنج بردن است؛ درد كشيدن است
انسان بي درد، جماد است؛ گياه است
دانستن خود درديست كه هرچه بيشتر باشد، رنج بردن نيز بيشتر است.
و بزرگي هر انساني به ميزان دردهاي متعالي است كه در سينه دارد.
دردهايي كه مرز ما بين انسانيت و حيوانيت است
و نوشتن نيز خود يك گريزگاه است
و شايد يك مسكّن
و البته يك التيام بخش
نوشتن تنها، مسكّن دردهاي انسانيت است،
كه نبايد از آن انتظار التيام اين درد را داشت؛ چرا كه خاصيت اين درد التيام يافتن نيست، كه اگر اين درد التيام يابد انسانيت به اتمام ميرسد.
مگر نه اين است كه اين درد، درد انسانيت است؛ آيا كسي هست كه بخواهد انسانيت خويش را التيام دهد!!!
و صد البته اين درد، در تابوت نيز انسان را همراهي ميكند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد، نيامدي
خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شكن
معشوق ما، دوباره سنگ و چوب شد، نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دل شكسته مهديا
هزار بار گفته ايم مهديا بيا نيامدي
براي ما كه در انتظار يار روزها را يكي پس از ديگري
ميگذرانيم
اما
از منتَظرمان خبري نيست.
آقا تا كي بايد به ديده نگريست و گريست
تاكي عكسهاي قابهاي خانه مان بدون چهرهي نازنين تو خالي بماند و ما همچنان در حسرت
متي ترانا و نراك
آقاجان كي ميشود چشمان گنه كار ما جمال نوراني شما را ببينند، و تو هم آقا نيم نگاهي به ما كني...
آقا جان! براي آمدنت دعا ميكنم كه زودتر بيايي و گره از مشكلات تمام مسلمانان جهان بگشايي.
وه چه خوب است آمدنت
آمدني كه دل خستگان را شاد ميكند و غمها را از چهره ميگشايد،
پس بيا كه آمدنت را صدا ميزنم!!!
و من در آن زمان زنده باشم و ببينمت.
براي سلامتي و فرج آقامون حتماً دعا يادتون نره.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
كربلا يعني همه عشق و نشاط ، يعني همه شور و صفا.
رفتن به كربلا هم لياقت ميخواد، لياقتي كه ميتوني با اون حس دروني و باور دل را به اوج رساند. البته بايد دانست ديدن صحنه هاي عاشورا و كربلا را از نزديك چه حس و حالي داره كه انسان مدتها كه ايام محرم برا آقاش و اهل بيتش(عليه السلام) گريه ميكرده وبه سينه و سر ميزده .
آيا قسمت ميشه كساني كه آرزوي ديدن قبر شش گوشه ي آقاشون را دارن برن و از نزديك زائر كوي حسين بشن. يه چيزي بگم و التماس دعا اونهايي كه رفتن و اون مناظر دلخراش و حماسه آفرين و زيبا را ديدن ميتونن برا اونهايي كه نرفتن و خيلي دوست دارن زائر آقا بشن دعا كنن شايد فرجي بشه آقا اونها را دعوت كنه. انشاء الله.
البته من عاصي و گنه كار از شما و همه ي دوستان عزيز التماس دعاء دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
خوب سال جديد از راه رسيد و دوباره فصل بهار فصل سرسبزي و شادي از راه رسيد!
راستي هيچ فكر كردي برا امسالت چه برنامه اي داشته باشي؟
برا بهتر پيشروي كردن در امر تحصيل و يا براي زندگي بهتر و آرامي داشتن؟
من فكر ميكنم حتماً فكرهاي خيلي خوب تو سرت پروروندي، بهتر بگم آينده نگري در زندگي امري است بسيار مهم و بسي جاي تامل و انديشه.
من خودمو بگم امسال ميخوام، يعني از خدا خواستم و ميخوام در اين سال پربركت موفقيتهاي خودمو اضافه كنم البته با استمداد از خداي مهربان، اگه لطف خدا شامل حالم بشه ميخوام مطالعاتم را گسترده كنم تا در آينده اي نه چندان دور در امر تحصيل موفق بشم ان شاء الله.
+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
خیلی وقتا فکر کردی که افرادی هستند تو زندگیشون اینقدر با سختی ها و مشکلات روبرو میشوند که وقتی کنارشون میشینی و باهاشون حرف میزنی یه جورایی لبخند میزنند و میخندند. مثلاْ میخوان اظهار شادمانی کنند ولی در چهره نگران آنها حرف و حدیثهای فراوانی میتوان یافت که وجدان انسان را بیدار میکنه و به تفکر می اندازه. واقعاْ این جور آدما چه صبر و حوصله ای دارند و از پس مشکلات برمیاند و خم به ابرو نمیارند.
یه طور دیگه بگم:دیدن لبخند اینجور آدما که رنج فراوانی را متحمل میشوند از دیدن اشک آنان دردناک تر است/.
شما چگونه فکر میکنید؟
+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
چگونه بنویسم و چگونه بگویم که خیلی وقتا ما آدما قدر فهم و قدر شخصيت خودمون را نمي دانيم . يا اگه ميدونيم باور نداريم كه ميتوانيم.
كاش فقط يه خورده باور داشته باشيم كه خدا خيلي وقتا ما را تنها نميزاره و در همه حال به فكر و ياد ما هست؛ پس بهتره ما هم هميشه خدا را فراموش نكنيم. و در كارها از او ياري بطلبيم تا موفق باشيم و قدر خودمون را بيشتر بشناسيم و از آگاهي نسبت به خودمون و خداي مهربان غافل نباشيم.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
نمی دونم چرا این جوریه که بعضی وقتا خیلی از ماها وقتی به جایی میرسیم یا به پشت یه میز ریاست تکیه میزنیم دیگه اطرافیانمون را نمیشناسیم و فقط قوم و خویشان و رفقای خودمون را در نظر میاریم آیا این درسته؟
چرا انسانها اینقدر ناشکری میکنند و یادشون میره یه زمانی هم اونها مثل دیگران بودند؟
من فکر میکنم این حس تکبر و خود بزرگ بینی که خیلی وقتا سراغ یک یک ماها میاید به طوری که خودمان را دیگر نمی شناسیم . در صورتی که انسان به مقامی بالاتر میرسه باید شاکر خداوند رحیم و مهربان باشه تا این حس خودبزرگ بینی را بکشه و به زیردستان ظلم نکنه. چراکه اگر به زیردستان ظلم کردن روا باشد نعوذ بالله خداوند به راحتی میتونه به آدمای ضعیف و ناتوان ظلم کنه.
در مقابل اگر کسی به مقام بالا میرسه و برای خدا میخواد کار بکنه تا خدا از او راضی بشه دیگرا یه فکرهای بدی در مورد او میکنند که مثلاْ او مظلوم نمایی و احساس کوچکی میکنه به قول عام خشک مقدس بازی میکنه آیا این هم درسته که در مورد شخصی که برای خدا و رضای او میخواد کاری را انجام بده اینجوری فکر بکنیم؟
نمیدانم و بس.......................؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
آن روز که دلم را به نگاهت پیوند زدی، باور نمی کردم زود به زود به دلم سر بزنی و مرا از غم ها برهانی، باور نمی کردم که تا آخرش با من بمانی.
آن روز که با تو آشنا شدم باور نمی کردم عزیزترین مخلوق خدا دلش برایم تنگ شود و عجیب تر اینکه باور نمی کردم جدایی من از تو برایت گران باشد و نخواهی مرا از خود برانی.
اما حالا باور کرده ام که از من به من نزدیکتری و از من به من مهربانتر، باور کرده ام دلت برای من ، برای گریه های من، برای دلتنگی های من تنگ می شود و من چقدر این دلتنگی را دوست دارم.
حالا باور کرده ام چشم هایی نگران من هستند که مهربانیشان را به دنیایی نمی فروشم، چشم هایی با من هستند که با هر کسی نیستند و دستهایی برای من رو به خدا می روند که هیچ گاه خالی بازنمی گردند.
کاش تو هم باور می کردی آن چشم ها مراقب توست و برای باور کردنش تنها کافیست چشم هایت را از غبار دنیا بشویی و همه چیز را به گونه دیگری ببینی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
داستانی را براتون بگم که خیلی در زندگی میتونه تاثیر به سزایی داشته باشه میگن یه نفر که خودش هم با این قضیه همراه بوده تعریف میکنه که: با اتوبوس از يك جاده كوهستاني پرپيچ و خم بالا ميرفتيم. ماشين به سختي حركت ميكرد و هر
لحظه امكان داشت با تمام سرنشينان به اعماق دره سقوط كنيم.در آن هنگام كه رنگ از رخسار
مسافران پريده بود و همه دچار دلهره و اضطراب بوديم و ظاهري ساكت و دروني پرتشويش داشتيم،
ناگهان مسافري با ايمان از بين همه با صداي بلند فرياد زد:صلوات بر محمد وآل محمد. همگي به پيروي
از او با صداي بلند صلوات فرستاديم و خدا را ياد كرديم و هركسي ذكري كه بلد بود را در ذهنش مرور، و
نذري ميكرد تا اينكه ماشين آن جاده هولناك را پشت سر گذاشت و باسلامتي، آن مسافت را طي
نموديم و بر جاده اصلي كه هموار و مسطح بود رسيديم. طولي نكشيد كه اتوبوس ساكت و خموش
چند لحظه پيش، از سر و صدا و هياهو و خنده مسافران پر شد و نوار موسيقي هم به صدا در آمد.
چقدر زود سختي و مشكلات را فراموش كرديم و از همه مهمتر آن نذر آرامش دهنده را هم از ياد برديم.
كه يك دفعه همان مسافر با ايمان و آگاه، آيه اي از قرآن تلاوت نمود كه اشك از ديدگانش جاري شد.
سپس افزود: هميشه به ياد خدا باشيد و در شاديها خدا را از ياد نبريد كه هميشه در سختي و خوشي
يار و ياور شماست. از آن مرد خواستيم تا دوباره آن آيه مباركه را تلاوت نمايد:
«و چون براي انسان گرفتاري پيش آيد چه بر پهلو خفته باشد و چه نشسته و يا ايستاده خدا
را از صميم قلب ميخواند و چون خداوند مهربان آن گرفتاري را از او دور سازد، چنان ميگذارد
كه گويي ما را براي رفع آن گرفتاري كه به او رسيده بود هرگز نخوانده است.»
«سوره مباركه يونس آيه12»
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت
ای روح دعا سلام مهدی 1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0 عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0 بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0 بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0 بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0 نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0 آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0 کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000 میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0 حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0 خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0 پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0 محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟
بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0 یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0 به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد
کاش می شد :که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد .
کاش می شد: جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد دیده نا قابل ما فرش کیسوی تو می شد .
کاش می شد انتظار منتظر بپایان رسد وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود .
کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی کاش می شد000 قربانت یاس سفید
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
خیلی وقتا دلتون که میگیره یه سری به حرم با صفای آقامون بزنید ببینید که آقامون چطوری آرومت میکنه وقتی میری تو حرمش برا همه دعا کن برا اونا که حسرت یک ساعت و میکشند که پاشونا تو حرم آقا بزارند . برا اون مریضایی که رو تخت بیمارستان خوابیدن و دیگه هیچ امیدی ندارند. برا سلامتی و فرج امام زمان(عج) دعا کنین.
راستی فراموش نکنم اینو هم بگم حتماْ و حتماْ برا پدر و مادر دعا کنین چون خیلی به گردن ما حق دارن. اگه پدر و مادر در کنار آدم نباشه خیلی زندگی کردن سخته. شمایی که بچه محله ی امام رضا(ع) هستی فراموش نکن حتماْ هفته ای چند بار به حرم آقا برید و از شفاعت بطلبید.
یه جمله عرض کنم و التماس دعا ما آدما باید طوری زندگی کنیم و قدم برداریم که همیشه و در همه حال به یاد ائمه(علیهم السلام) باشیم و از اونا استمداد و یاری بطلبیم. زمانی که شاد و خوشحالیم به یاد خدا و ائمه باشیم تا وقتی که در حزن و اندوهیم خدا و ائمه به یاد ما باشند و به ما آرامش بدهند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
یادم نمیره که یه روز یکی از اساتید به ماها گوشزد کرد که مبادا در کارهایی که برای ائمه و اهل بیت(علیهم السلام) انجام میدیم مثلاْ به زیارت رفتن ائمه (علیهم السلام) و دعا و نماز خوندن و...
تکراری بشه اگه حس کردید داره تکراری میشه یه مدتی رها کنید تا دوباره آمادگی این کارها را پیدا کنید.
آره وقتی آدم میشینه فکر میکنه واقعاْ میبینه درست میگه چرا که اگر انسان کاری را داره انجام میده اگر براش عادت بشه مثل زیارت امام رضا(علیه السلام) دیگه اون معنویت و اون معرفت و آگاهی که بخواد آقا را زیارت کنه نمیتونه داشته باشه.
یه مطلب دیگه عرض کنم دیگه سرتون را به درد نیارم و اون اینه که چقدر خوبه آدم با معرفت و آگاهی کامل به زیارت ائمه بره تا بهتر بتونه به ائمه تمسک کنه. و از اونا حاجتشو بگیره.
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
تمام مشکلاتی که در این مدت داشتم را می خواهم سپری کنم؛؛........
وبگویم اگر این مدت از یارم دور بودم و چیزی ننوشتم؛؛؛؛
به خاطر مشکلات بود نه به خاطر کم سعادتی ؛؛؛
نه به خاطر دستان پر گناهم ؛که شرم از نوشتن دارد؛
نه به خاطر چشمان پر ز برق ؛آره برق آتش گناه ؛گناهانی که خواسته نا خواسته و از خدا خواسته برای همه ما پیش می آید عادی تر از آب خوردن لذت می بریم؛؛؛
نه ؛؛
حدیثی خواندم ؛ نمی دانم من که با خواندن این حدیث لرزه بر اندامم افتاده
اگر حضرت ظهور کنند و بگویند و درد و دل کنند و از بی وفایی هایمان اندکی زبان بگشایند
من چه گونه خواهم بود ؛ مولا ؛در آغاز نه روی سلام داشتم ؛نه زبانی برای سلام کردن
مولا ؛آقا سلام
نمی دانم ؛ زمانی که شما ما را ندیده این چنین نظر بر می آورید زمانی که بی وفایی ما را
دیدید ؛چه گفتید زمانی که دیدید با شما عهد می بندم و بعد از مدتی حتی شما را از یادم برده ام چه گفتید
.....................................................................................
و جالب آنکه شما در هر لحظه به یاد ما هستید
و از ناراحتی هایمان ناراحت و از شادیهامان شاد
و جالب آنکه شما همیشه بر ما نظر خیر و دعا گو دارید
.....................................................................................
«شيعيان ما به اندازه آب خوردن ، ما را نمي خواهند ،اگر بخواهند دعا مي كنند و فرج ما
مي رسد» « امام زمان (عج)»
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
بارالها من نمي خواهم كه در بستر بميرم ياريم كن تا براهت در دل سنگر بميرم
دوست دارم تشنه لب باشم به هنگام شهادت جرعه يي نوشم ز دست ساقي كوثر بميرم
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|
سلام: خوب دوباره آمده ام تا مطالبی که در دل دارم برایتان بنویسم و آنها را به شما دوستان عرضه کنم امیدوارم این بار بتوانم مطالب قابل عرضه ای را برایتان بنویسم و این توفیق را داشته باشم که این بار وفقه ای که بوجود آمده بود دیگر تکرار نشود( البته با مطالب جدید و دردگشا).
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط رمضان قوامی دربندی
|